تبليغاتX
خودمو خودم

خودمو خودم

امین آزاد

وقتی ایده های یه آدمو سرکوب کنی دیگه اون آدم، آدم نمیشه ، میشه یه موجود گمشده با کلی علامت سوال ، میشه یه آدم بی سابقه ، میشه یه نفر بدون خودش

وقتی احساست یه آدمو سرکوب کنی ، حالا هی بشین و قلم به دست بگیر ؛ اثر نداره ؛ اشتباهت اینه که نمی دونی آنچه می نویسد دل است نه قلم

ایده و احساساتم ، سرکوب نشدنـــىــست

 

 


پــــی ن : نظرات سوم مرداد باز هستش

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:40 توسط امین آزاد

 

 

 

رکود اقتصادی در سوییس باعث نشده که مردم شکلات نخورند

اصلا گویی خوردن شکلات در این شرایط باعث میشه آنها حالشان بهتر شود و

خوشحال.

دارم  فکر میکنم ما جای اونا بودیم شکلات میخوردیم.؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:56 توسط ستاره***


گاهی وقتا پیش میاد اتفاقی میفته و آرزو میکنیم زمان به زودی سپری بشه تا خاطره ی اون اتفاق در ذهن ها کمرنگ بشه
این شده آرزوی دولت مردهای در راس قدرت

روز و شب به سجده و رکوع همزمان میرن و آرزو میکنن که ملت آلزایمر بگیرن و اعمال ننگین و بی شرمانه ای رو که در پنج ماه اخیر انجام دادنو فراموش کنن

فراموش میکنیم؟

 


پ.ن : گاهی وقتا مهم نیست که چقدر سوار کار ماهری باشیم ، سرنوشت کسی که با قاطر در مسابقه ی اسب دوانی شرکت میکنه از پیش مشخصه
پ.ن : حماقت انسان ها تمومی نداره ، درست مثل قانون بقای جرم و انرژی ، تنها از حالتی به حالت دیگه تبدیل میشه
پ.ن : شنوندگان گرامی ، صدایی که هم اکنون میشنوید اذان ظهر به افق نا کجا آباد است . لطفا خونسردی خود را حفظ کرده و برای حفظ ظاهر هم که شده ، آستین ها را بالا بزنید و آبی به سر و صورت ...

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:23 توسط امین آزاد

 

سیم چینسیم چین

گاهی وقتا خوابایی میبینم که باعث میشه فکر کنم چقدر اوضاع کشور بد هستش و بدتر از این هم می تونه باشه.
مثل خواب دیشب ؛ که همه ی پلیس ها علاوه بر تفنگ ، سیم چین هم به همراه داشتن
و یه خطای کوچک از طرف مردم کافی بود که جلو بیان و سیم چینشون رو از جیب بیرون بیارن و انگشت طرف رو بچینن  . . .

و     بعدش انگشت بریده رو میذاشتن کف دستش

 


پــــــــــی.ن : با انگشت حلقه ی من چیکار داری آخه ؟
خصوصی.ن : میدونم که داری به رابطه ی بین سیم چین و زبون من فکر میکنی/آیا
پـــــــــس.ن : ما مهندسی خوانده ایم ، پس بلــدیم بشماریم
گـــــوشه.ن : شلغم+لیموشیرین+ادولت کلد+دگزامتازون+استامینوفن ... برای من
b-(

++ ســــِرُم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:17 توسط امین آزاد

 

عشق آموزش میخواهد

هم زمینی اش هم آسمانی اش

کلاس میخواهد

توی این دنیای هر دَمبیل

پیر میخواهد

مراد میخواهد.

مگه هر کی هر کیه..

ظرفیت و دریادلی میخواهد

عشق ورزیدن هنر است ؟

عجب مقوله ای..... 

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:37 توسط ستاره***

 

 

خب تو اینجا بایست    

او هم آنجا

من هم اینجا می ایستم

در همه ی ما یک چیز خوب و پاک  وجود دارد..

دنیا جای عجیبیه .. THIS IS MY WORLD

میبینی پیر مرد "" همه چیز روبه راهه ..!!

گلهای بنفشه و سوسن و سنبل می کاریم..

اینجا مثل بهشت میشه ..

ما اینجا و تو همانجا بمون پیر مرد..بوی نیستی میدهی..

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:44 توسط امین آزاد

 

 

 

 

                            

فکر کنید یک طناب دارید و باید آن را به دو قسمت ببندید تا   پلی درست کنید..

آن دو قسمت باید مهمترین تکیه گاهتون باشه .و پل هم راهی برای عبور تا نقطه ی رسیدن به آنچه که آرزوشو دارید.بدون شک یکی از این دو قسمتی که  طناب بسته شده میشود را هی به سوی جلو.دل کندن سخته باید یک راه را انتخاب کرد.یکی از همان نقطه های اتکا..

به کدام سو؟

آن دو نقطه اتکای شما چی میتونه باشه؟

اگه مثل دین و سیاست با هم باشه که از پل  سقوط میکنید.

اگر مادیات یا معنویات باشه. یا یکی جنگ یکی صلح... که..

بقیه اش با شما...

طناب پوسیده نباشه..حواستون جمع ...

 

 

ا

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:13 توسط ستاره***

 


گاهی وقتا شانس  در  ِ خونه ی آدمو میزنه ، ولی از در  ِ پشتی

۱۱ روز پیش یه تصادف بدی داشتم و ماشینم تقریبا به فنا رفت
(در / رکاب / شیشه جلو و بغل / آینه / شاسی /تزئینات داخلی / سینه و لوازم برقی ...)
خودمم کم مونده بود ضربه فنی و مغزی بشم

بعد  ِ تصادف ، ماشین روشن نمیشد و به سختی درب موتور رو باز کردم و با یکم دستکاری تونستم روشنش کنم و ماشین اسقاطی شده رو بیارم خونه

پس فرداش ماشینو بردم پیش دکتر همیشگیش (صافکار)

و بعدش برق کار ماشین اومد و سینه ی ماشین و بخاری رو باز کرد و بعدش توو دوز صندلی و قستهای توو دوزی رو لخت کرد تا ماشین آماده بشه برای صافکاری
صافکار هم قرار بود از فرداش به کوب روی ماشین من کار کنه که شانس دوم در  ِ خونمو زد

صافکار شبی که داشته میرفته خونش میفته توو جوب و دستش مو برمیداره
بعدشم که بیمارستان و عکس و آتل ...

اونم دقیقا وقتی که نیاز زیادی به ماشین داشتم
مخصوصا پنج شنبه ها که برا دانشگاه رفتن ۲۶۰ کیلومتر راه در پیش دارم و ماشین سنگ  ِ  دستم بود .

 

کلاسای دانشگاهم افتاده روزای پنج شنبه ۷ صبح تا ۹ شب . کلاسای کارشناسی ها شروع شده ، ولی خبری از  استادای ارشد نیست . اینطور که معلومه ۱۶ مهر ، روز اول مهر برای ارشداست

         

 

پ.ن : برای شفای عاجل دست  ِ صافکار دعا کنین
پ.ن : شاید پنج شنبه ماشین بابایی رو گدایی کنم ازش
پ.ن : هرچی سنگه ، مال پای لنگه

 

 

پس.نوشت  ۱: عکس و علت تصادف شهریور ۸۶

پس.نوشت ۲ : فروردین ۸۸

     

 پس.نوشت ۳ : عکس بقیه تصادف ها پراکنده هست و پیداشون نکردم

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:20 توسط امین آزاد

 

 

 

فکر کنید از تشنگی دارید هلاک میشوید و به جای آب به شما فلفل

 بدهند.این یک ناکامی ست و یک برخورد ناپسند ..و در پی آن

 تعارض فردی و حالت عصبی..

حالا به این فکر کنید که  تا آب به شما دارند میدهند ؛آن را روی زمین

بریزند .

 گویی در تاریکی باید لبخند زد..تا راهبردی  به دست آوریم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:22 توسط امین آزاد

  

خون

 پس.نوشت + لازم نوشت : عکس یه خون دماغ شدن ساده هستش / همین

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:50 توسط امین آزاد

 

 

 

گریه ها

خنده ها  

امید

یاٌس ها

این همه  رد پا  و آرزوی های به گور رفته

چه مردمانی خواهند بود؟

چه سرزمینی ..؟

در آفتاب فردا..  

می بینی تمام گلهای آفتاب گردان فقط یک خورشید دارند

بساطمان را جمع کنیم یا ....

 

این بوق های مکرر گیجمان کرده است.....

به پرنده ها آیا آسمانی میدهند..دوباره...؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:29 توسط ستاره***

/ Pc kharab shode va shayad ta chand rouz tanha ba mobile biam net... / / /  

وقتی فکر میکنم که یه کار رو چجور میشه به بدترین شکل ممکنش انجام داد کارتون پت و مت یادم میفته

اداره ی امور کشور شبیه این کارتون شده ، فجیع

 

بازار مقایسه داغ شده این روزها
از حضرت علی به عنوان "باب الله" نام برده شده و شمشیرش جز برای عدالت بالا نرفته

باتوم و اسلحه ی او چطور ؟

خدای علی میزنه توو کمر زورگو / همین

 

پ.ن  ۱ :
سلام شیخ
شیخ امیدوارم حفظیاتت ضعیف باشه تا نتونی از حفظ ، اعترافات اضافه و بر زمین مونده رو تلاوت کنی . البته اگه گوش شیطون کر      کاری رو که نباید ، انجام بــِـدن

کوو جاش؟
جاشو خیلی زودتر باید نشون میدادی تا راهی برای انکارش نداشته باشن


پ.ن  ۲ :
عجب اشتهایی داری چاوز!

اینطرف میایی دم از امام زمان و حضرت مسیح میزنی و اونور اسرائیل؟

(البته به هیچ عنوان بحث در به حق یا ناحق بودن کشور اسرائیل نیست ، بحث  ِ  گــُـل ِ آفتاب گردان بودن ِ چاوز هستش)



 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 0:1 توسط امین آزاد

 

تقدیم به ستاره***
 
آسمان ستاره  ، زمزمه ی زندگی

سومین سالگرد فوت پدرت برای هممون دردناکه ، امیدوارم شریک کوچکی باشیم برای این غم عظیم


خدایا این چه حکمتیه که عزیزان رو از پیش ما میبری . کاش میشد ما رو به جای این موجودات دوست داشتنی می بردی


او که تنها پدر نبود ؛ کوهی بود برای تکیه دادن ، دریایی بود از امید بود ، دنیایی بود از اعتماد به نفس
، ستونی بود بر زندگی ...

امیدوارم سایه مهربون مادرت سالهای سال نغمه گوی ِ زندگیت باشه


از قول ستاره نوشت :
داغ رفتنت ، خط کشیده روی بودن من
نیستی که بزرگ شدن نوه ی قشنگتو ببینی


خودم نوشت :
شونه هام بار این غم بزرگ رو تجربه نکردن ، ولی تجسم از دست دادن پدر هم باعث شد چشمام بارونی بشه
روح پدرت شاد ستاره ...

کامنت برای آسمان ستاره
کامنت برای زمزمه ی زندگی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:30 توسط امین آزاد

 

هر چیزی رو  که ما در زندگی میخواهیم برای خوبی آن نیست.

برای آن خوب است که آن را می خواهیم..در نتیجه رغبت به چیزی برای زیبایی و قشنگی اون نیست ..پس  نیازمندی های ما یعنی زیبایی هایی که میخواهیم..نیاز به سنگ صبور .نیاز به رفاهیات زندگی .نیاز به جفت نیاز به کار و هزاران نیازی که برای ما حکم ملکه ای زیبارا دارد و این زیبایی ها یعنی نیازها چقدر در برابر دیدگان مردم  فرق دارند...این روز و روزگار کنونی برای مردم ما نازیباست.چون نیاز این مردم روشنفکر این نیست که میبینیم.هست؟

شِکر را برای شیرینی اش نمیخوریم ..بلکه شیرینی آن در مزاق ما به این علت است که بدن ما به این منبع انرژی نیاز دارد.پس شِکر می شود زیبا و شیرین..

یک نوع ماهی گندیده هست که مردم آسیای شرقی دوستش دارند چون سرشار از ازت هست .در نظر یک  آدم  خسیس زیبایی پول مهمتر از فایده ی پول ست..و این پول میشود زیباترینش..

در یک کلام آنچه نیازمان هست زیباست و زیبایی اوج لذت است..چرا این روزها  اکثر مردم هیچ چیز را زیبا نمیبینند ؟ شاید چون نیاز ندارند این اوضاع و احوال را    ....!

الان نیاز امین آزادی طلب به گذراندن دوره ی  کارشناسی ارشد ست ..پس برایش از هزاران قصر و حوری زیباتر ست چون نیازش هست..

                              

اول نوشت: ای بابا  قبولی ارشد ... گویی خودم باید این وبلاگو به زور راهش ببرم..

بعدی نوشت :امیدواریم  موفقیت تا نهایت آنچه که میخواهد،ارمغان این قبولی باشد.

مخفی نوشت : روزنامه ها دیوارند ...انگار یک پنجره هوای پاک ندارند..چشمم آب نمیخورد از این باران های بی موقع...

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:7 توسط ستاره***

 گوشه.نوشت : نتایج کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد و دانشگاه علم و صنعت اعلام شد . باید به همه شیرینی بدم

(کارشناسی ارشد مهندسی عمران - گرایش مهندسی آب- آزاد)
(همینطور کارشناسی ارشد MBA)
یه انتخاب بین این دو

 

 

 

طبق روال همیشه ماهی یکی دو بار بحث و دعوامون میشه
که همشون عاقبت به خیر میشن

از بد ِ روزگار امروز دعوامون شده ، اساسی
طوری که بهم محل نمیزاشتی ، هیچ جوره

و شب این روز خونه ی مامانت مهمون دعوت بودیمو حتما باید میرفتیم
معذرت و عذر خواهی هم اثر نداشت

تنها روزنه ی امیدم این بود که به خاطر رودرواسی هم که شده شبو با هم میریم مهمونی

منم زرنگ بازیم فوران کرد و ماشینو کنترل شده و با برنامه ریزی خراب کردمو خوابوندمش تعمیر گاه
توو راه برگشت هم یه موتور سیکلت خریدم / فکر کنم 250 سی سی بود

وقت آماده شدن و رفتن به مهمونی رسید و هر دو آماده...
همراه ترس از موتور سواری

من ِ زرنگ هم همش تند میرفتم و عقربه هارو چسبونده بودم به آخرش
تنها به یه دلیل
اینکه هر چی تندتر میرفتم محکم تر بغلم میکردی

کاش این مسیر طولانیتر بود


....

پ.ن : تنها یک خواب عصرانه ی خوشمزه بود (البته قسمت آخرش)
پ.ن : از موتور بدم میاد (بدم با فتحه) , دنبال پیگرد قانونی نباشین
پ.ن : با اینکه یه خواب بود ، ولی برا من اصلا دور از ذهن نیست
پ.ن : مدیریتمو بیشتر با موبایل سر میزنم تا کامپیوتر ، برنامه ی رمضان

پس.نوشت : چند روز خیلی محدود توو نت خواهم بود

 

این عکس قسمت پشت روپوشی هست که در جشن سبز بهمون داده بودن تا همه یه شکلی باشیم
برا ۱۴ /۱۵  سال پیش هست
موضوع مسابقه هم طرح هایی برای حفظ محیط زیست بود .  البته طرحم در جشنواره ی دانش آموزیه ژاپن نیز برگزیده شد . البته جایزشو آموزش و پرورش نوش جان کرد
 

(این مسابقه برای گروه سنی ۱۰ تا ۱۶ ستل بود و خب من اون زمون همچین سنی داشتم)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:0 توسط امین آزاد

 

توسط  ایـ ـزد بانـ ـ ـوی گـ ـ ورستـان به یه بازی دعوت شدم ؛ ازین قرار که اگه خدای ناکرده رییس جمهور بودم چکار میکردم / چه کار ها که نمی کردم ...

خب از دو دید رئیس جمهور شدنم رو میبینم ؛ خودکامگی یا مردمسالاری

از دید خود کامگی

1 . فرهنگ پوپولیست رو در جامعه ترویج میدادم . حتی در کتب ابتدائی
2 . از نور پردازان مراسم و سخنرانی ها تقاضا میکردم (دستور میدادم !) طوری نور پردازی کنن که هاله ی نور علاوه بر صحن عمومیه سازمان ملل ، در همه جا قابل رویت باشه
3 . از همه ی اعضای فامیل و دوستان در کابینه و پست های مدیریتی استفاده میکردم ، البته بدون توجه به تخصص (پسر خاله ، دختر خاله و ...)
4 . یکم بیشتر نقشه گوگل ارث رو زیر و روو میکردم تا جزیره های چند کیلومتر مربعی  رو پیدا کنم و میلیارد میلیارد بودجه ی بلا عوض برای ساختن فرودگاه و بیمارستان و ... براشون صرف میکردم . تا قدر نشناسی کنن و شاخ بشن برامون
5 . سعی میکردم اسمم رو در فرهنگ لغات و نامهای ایرانی و خارجی ثبت جهانی کنم تا نوزادان شیرخواره با مشکل کمبود نام مواجه نشن و نام زیبای محمود جان رو انتخاب کنن
6 . بانک مرکزی و سازمان های برنامه ریزی و سازمانهای غیر دولتی ِ ارائه ی آمار هارو حذف میکرد و خودم از روی نمودار های کشور های پیشرفته کپی میگرفتم و به خورد ملت میدادم که در بهشت زندگی میکنیم و مثلا تورم زیر 3% هستش
7 . به جای سه وزیر زن ، 21 وزیر زن انتخاب میکردم تا زمان ظهور آقا امام زمان (عج) از پنجاه یاور ایشان بیست و یک نفر از کابینه ی خودم باشن
(البته بند آخری تنها در مورد استدلال احمقانه ی یک رئیس جمهور آشناست)
8 . قیمت هلو رو تثبیت میکردم . همینطور مراقب میبودم که چیو به جای هلو میخورم!

از دید مردمسالاری


1 . " ادب مرد بــِه ز ِ دولت اوست " رو نهادینه میکردم
2 . ریش و پشم رو ملاک مناصب افراد قرار نمیدادم
3 . شعار مرگ بر مخالف رو منسوخ میکردم
4 . توهم دشمن پروری رو کنار میزاشتم
5 . از فلسطینی ها فلسطینی تر نمیشدم و خودمو از نصر الله و ترورییست ها دور میکردم
6 . دست و کتف کسی رو ماچ نمیکردم
7 . به منتقدین بر چسب دگر اندیش نمی زدم
8 . برنامه های توسعه و پیشرفت متعاقبا اعلام میشه ....
 

 نظر من مردم سالاری هست / اونم وحشتناکش

 

پ.ن : از ستاره , غسالخاناغلنمهرنوشقاصدک  .... دعوت میکنم برای ادامه ی بازی

پ.ن : اینروزا وقت کمتری برای پای کامپیوتر بودن دارم , اکثر اوقات با موبایل و محدود  . نبودم دلیل بی وفایی نیست

پ.ن : One word, one heart, one night, is all i want

 

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:0 توسط امین آزاد

 

 

برترین امتیاز آدمها در چیست..؟

و برای حفظ کردن آنچه که در زندگی برای ما مهم هست

تا کجا باید پیش رفت..؟

همیشه انسانهای بالغ نگرانند.عاقل و بالغ..( ۱۰ بار اینو تکرار کنید )

با همه ی  ترسی که از درهای بسته و آنچه در پشت پرده های

 پنهان قرار دارد ؛

عاقبت آنها را باز میکنیم و به نامعلوم ها مفهوم میدهیم..

عشق را هم به دنبال

خودمان می بریم .ببینیم چه می شود..

در این ویرانه های هرج و مرج موءمن..

 

دست و پایم نیز مرا وا مانده اند...

چه کسی مثله مان کرده است ؟

افلیج وار  راه  ؛باز میرویم

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 10:17 توسط ستاره***


آنتروپی // هر چیزی رو که به حال خودش رها کنیم به حالت اول خودش برمیگرده

بی توجهی به یک دموکراسی باعث حاکم شدن قانون جنگل و هرج و مرج میشه
بی توجهی به یک رابطه ی عشقی باعث میشه دو طرف به دوران مجردیه خودشون برگردن
بی توجهی به خش و خاشاک باعث میشه به مرور زمان پوسیده بشه ...

 

ننگ و رنگ


پ.ن : فریاد از دست فاحشگان سیاسی
پ.ن : ظریفی میگفت احمدی نژاد قبل اینکه به درست یا غلط بودن کاری فکر کنه ، به این فکر میکنه که اونکار عجیب هست یا نه ! و اگه با معیارهای متداول عقلانی مطابقت نداشت حتما مبادرت به انجام اون کار میکنه
پ.ن : نماینده ی ولی فقیه در دانشگاهها گفته که قطب نمای دل معترضین روو به کاخ سفید است ... نمیدونم چه اصراری هست که همه رو به انگلیس و آمریکا پپیوست کنن اینا ؟
پ.ن : اینروزا یه انتقاد کوچک هم کافیه تا عوامل اجننبی خونده بشیم و مزدور . اگه اینطوره ذوب شدگان عامل کجا هستن؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:15 توسط امین آزاد

 

یادته کوچک بودم  برای ۵  یا ۶ نفریمون به اندازه ی ۳ نفر غذا می پختی .. تازه  نیمه سیر هم نمیشدیم..حتی ته دلمون هم گرفته نمیشد

خب بچه بودیمو .پر جنب و جوش .  مگه با یه لقمه غذا سیر میشدیم..

یادته میگفتی همینی که هست...بابات نداره...همین یه لقمه نون خالی  هم  یه وقتی میشه که نداشته باشیم.

.یادمه  یک روز آنقدر گشنه بودم که یواشکی رفتم نصف سیب زمینی پخته رو خوردم که سهم دو نفر بود..و تو دیدی به من گفتی : بچه کارد به شکمت بخوره ..ذلیل مرده  مگه از  شهر قحطی فرار کردی..؟ حالا که بزرگ شدم  باز هم گرسنه ام . گرسنه ی حق و حقوقم  .حالا که   میرم دنبال  همون یه لقمه نون  که از حلقوم  این دژخیمان بیرون بیارمو " سَر ِ کودکمو  " سیر کنم ..حالا که میفهمم گرسنه ی آزادیم..

حالا ببین کارد خورد تو شکمم ..ببین هنوز پُر و سیر هست از حسرت یه لقمه نون با  خون جگر...

مادر دیدی

...لباسم  که بریده شده از تیر  خونین صفتان  وصله کن  برای کودکم.....

 

خانه ای خواهم ساخت

تا آسمان باقی ست

تا سَری دارم

بر این برکه عصیان

(ستاره***)

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:3 توسط ستاره***


بعد انتخابات ۲۲ خرداد محدودیت شدید خبری بر فضای کشور حاکم شد
خصوصا در زمینه ی عکس و تصویر

و همه خبرنگاران از تهیه ی عکس و فیلم منع شدند

خب داستان از همینجا شروع میشه که منبع تصویری و محدودیت خبر رسانی ، رسانه هارو مجبور به تامین فیلم و عکس ، از خود ِ مردم نمود که گاهی بعضی از اونها دقت و صحت نداشتند و رسانه های دولتی این موضوع رو ملعبه ی دست ِ خودشون کردن و موثق نبودن اخبار و تصاویر رسانه های منتقد داخلی و خارجی رو به همه ی اخبار آنها تعمیم دادن .

چند خبر شاید نه چندان موثق (از جمله مرگ ترانه موسوی ، علیرضا توسلی) باعث شد که رسانه ی ملی و حامی دولت گاهی حقایق روشن دیگر رو هم انکار کنن ...

این طبیعی هست که وقتی منبع خبری موثق نباشه ممکنه اشکالاتی داشته باشه .

جالب و دردناکتر اینه که رسانه های حامی دولت دست پیش گرفتن که پس نیفتن و زمین و زمان رو متهم به خبرسازیه دروغ میکنن
اگه کار خبرگذاری های منتقد خبرسازی باشه ، کار ِ صدا و سیما شستشوی خبری هست

وقتی حتی خبرنگار های مستقل نمیتونن در جلسه ی علنی دادگاه متهمان شرکت کنن و همه ی خبرنگاران دستچین شده اجازه ی حضور دارن نبایدم انتظار داشت که ۱۰۰% اخبار منتشره در خبرگذاری های دولتی و منتقد صحت داشته باشه

 

 

+ آقای لاریجانی ادعاهای مطرح در نامه ی کروبی رو کذب محض نامید و از کروبی خواست اگه مدرکی داره ارائه بده تا مجلس رسیدگی کنه
خب مدرک آقای کروبی چی میتونه باشه / پسران و دخترانی که ادعا میکنن بهشون تجاوز شده؟
یعنی کروبی باید چهره ی دختران و پسرانی که میگن بهشون تجاوز شده رو رسانه ای بکنه تا باعث افسردگی و سرافکندگی ِ بیشتر بشه براشون؟
یعنی باید یکی به خودش جرات بده (البته اگه خبر تجاوز درست باشه) و در صحن مجلس و دید نمایندگان بگه حظار بفرمایین ، اینم جاش!!!
این چه استدلالیه آقای لاریجانی ؟ (حداقل با منطق خودت سبک سنگین کن حرفتو)


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 22:30 توسط امین آزاد

 

یکشنبه روز ِ سختی برام بود
ظهری که میرفتم روزنامه بگیرم متوجه یه سمند ِ سفید (پلاک قرمز با سه سرنشین) شدم که چنتا خیابونه که دنبالمه
اولش گفتم شاید اتفاقی هستش

مسیرمو عوض کردمو دیدم نه ، هنوزم دنبالمه
سایه به سایه و گاهی سپر به سپر
مجبور شدم چرخ بزنم در خیابونا تا اینکه چراغ زرد آمپر بنزین روشن شد
تنها کاری که به فکرم رسید این بود که به دوستام و خونه زنگ بزنم و جریان رو بگم و شماره ی ماشینشو بدم بهشون که اگه مشکلی پیش اومد یه رددی ازم داشته باشن

اینم میدونستم که اگه موردی داشته باشم راه فراری برام نیست ، و از طریق شماره ی ماشینم سه سوت ِ آدرسمو پیدا میکنن . آروم به راهم ادامه دادم تا به یه پمپ بنزین رسیدم و بنزین زدم
سمند ِ قبل پمپ بنزین نگه داشت و بعدش دوباره دنبالم بود

بعد از سه ساعت پشت چراغ قرمز گیر کرد و دیگه ندیدمش

تا الان که خبری نشده ازشون

 


I would build a lovely house , with satin green shutters
even when the skies are grey
we would be happye ,for we have love ...

 


پ.ن : تنم مثل بید میلرزید ، میلرزه ؛ خواهد لرزید؟
پ.ن : داشتم تجسم میکردم که پیرهن یقه آخوندی پوشیدمو دارم مثل بلبل اعتراف میکنم
پ.ن : تا رسیدم خونه هارد کامپیوتر رو دراوردم و پارچه پیچش کردم و جاسازی ...
پ.ن : همینطور همه ی پسوردامو (بلاگفا ، میل ، فیس بوک ، بالاترین ، پرشین گیگ ، بانک ملی ، ... ) در یه فایل تکست به دوستم فرستادم تا اگه اتفاقی افتاد داشته باشتشون.
پ.ن : انقلابی رو منافق معرفی میکنن ، چه برسه به من که انقلابی نبودم

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:30 توسط امین آزاد


+ یکی میگفت بابا من کاره ای نیستم ، منو در راه بازگشت به خونه گرفتن
+ یکی میگفت کاش هرچی میخواستن میزدنمون ، ولی بعدش ولمون میکردن
+ یکی میگفت قلبم داره وا میسته ، یه قرص پروپرانول بیارین برام و میشنید که بمیری بهتره
+ یکی قایمکی به سرباز ِ نگهبان میگفت پنج هزار میدم و فقط با خونمون تماس بگیر و بگو که زنده ام  و میشنید نه
+ یکی میگفت خواهشا جوراباتونو درارین و بزارین زیر موکت
+ یکی یه گوشه داشت نماز میخوند ، عجب آرامشی داشت . فکر کنم دعا میکرد زودتر آزاد بشه
+ یکی میگفت پروستات من مشکل داره ،تو رو به خدا زود زود بزارین برم دستشویی
+ یکی که خیلی شبیه خط شکن ها در جبهه بود میگفت خودتون رو برای بازجویی و اعتراف آماده کنین و توصیه میکرد هر چی بازجو خواست رو بگین و در دادگاه بزنین زیرش و بگین که داشتن میزدنتون که این حرفارو زدین
+ یکی میگفت تا حالا نمیدونستم صابون اینقدر مزه ی گس و ترش و شور و بدی داره
+ یکی میگفت تا حالا کاسه ی توالت رو ازین فاصله ی نزدیک ندیده بوده
+ یکی میگفت همین الان از اون دنیا براش پیغام آوردن که "امروز که محتاج تو ام ، جای تو خالیست ؛ فردا که میایی به سراغم نفسی نیست"
+ یکی ...

 

پ.ن : زَلــــزَله (با فتحه)  kb۱۴۲ kb  
پ.ن : یادداشت خصوصی

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:30 توسط امین آزاد

 


دیگه عادت کرده بودم به صدای خِرت خِرت یا  خِش خِش  جارو کردنش.
دیگه عادت کرده بودم که اول صدای حضورشو گوش بدم بعدش که مطمئن شدم دوباره روزی دیگه شروع شده برم تازه بخوابم.
گنجشک ها هم چقدر قشنگتر میکردن این صدای چوبهای خشک جارو ی خسته رو..

جارو بزن هر چی آشغال و چیزای به درد نخورو---جارو بزن هر چی پَس مونده  و اضافات ِ آشکارو غیر آشکار ..    گندیده  و نگندیده     ...دور ریختنی و نریختنی .

حیف که توی سطل زباله ات جا نمیشن  یا شایدم هنوز آشغالتر نشدن و دارند خواب و سراب ِ وصله پینه کردن دین و سیاست  رو میبینن..

جارو بزن  و کوچه به کوچه رَهی تا عبور بساز...

 

پ.ن : هر روز ساعت ... : ۵ با صدای جارو کردن سوپور محله تازه میخوابم...
پ.ن : یادمه قبلنا میگفتن و میگفتین نظام جمهوری ِ اسلامی . حالا شد نظام اسلامی ؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 17:0 توسط امین آزاد

 


پخش خبر اعترافات از خبرگذاری فارس دقیقا همون حسی رو بهم القا کرد که خبرگزاری ایرنا در شب جمعه ۲۲ خرداد
که خبر پیروزی قاطع احمدی نژاد را منتشر نمود   و چه زود

و حالا اعتراف ابطحی و ... (میردامادی ، نبوی ، عطریانفر ، فراهانی ...)

مطمئنن خیلیا نمیدونن در اتاق بازجویی و سلول انفرادی با چشمبند و دستبند ، چه فضایی حاکم هست و اینکه اصلا نمیدونی کجا هستی و دائم میشنوی که سر به نیستت میکنیم ...
فضایی هست که تا واردش میشی دوست داری همش اعتراف کنی ، اونم اعترافاتی که بازجو خوشش بیاد و بگه آفرین اِدامشو بگو ...
و بلا به دور اگه بازجو راضی نباشه

اونوقته که نمیدونی از کجا داری میخوری
چپ و راست ، مشت و لگد و باتوم هست که نثارت میشه

تازه میای سر ِ عقل و خودتم توهم زده میشی که خودت مدیریت همه ی آشوب هارو (البته اسمش این نیست) بر عهده داشتی ...


خوشبختانه من بازجوی خیلی سختگیری نداشتم و جرمم گرفتن عکس و همراه داشتن روزنامه بود / یادمه وقتی بازجویی آغاز شد از بازجو پرسیدم که چی دوست داری بگم ؟

و خب سوال ها برای همه روتین بود

اتاق بازجویی اتاقی هست جادویی
درین اتاق به راحتی میشه اعتراف گرفت که مثلا بیست سال پیش پا رو دم گربه ی همسایه گذاشتم  ...

 

حتما.نوشت : شنیدم اما باور نکردم . مطمئنم شما هم ...

 

پ.ن : با گره ِ کراوات من چیکار دارین آخه ؟
پ.ن : دوست دارم تانگو برقصم ، با تو برقصم
پ.ن : وقتی میبینی تنها میرقصم ، یعنی میخوام تنها برقصم ! (مخاطب ناشناس)

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:58 توسط امین آزاد

 

شبهاي تشنه گونه ام آغاز ميشود
شبهايي که بطري هاي آب و آبميوه ي يخ در بهشت گونه ، تشنگيــِــشان را بر طرف نمي کند
شبهايي که سرنوشتي جز بيدار بودن ندارند ؛ تا صبح ، تا ظهر ...

 


۱۲ مرداد انتخابات هيات مديره سازمان نظام مهندسي استان هست
و درين چند روزه سه نامه ي شفارشي داشتم ، از طرف کانديداي هيات مديره . و همچنين بيشتر از ده اس ام اس مختلف
شامل اهداف و برنامه هاي کانديدا و اینکه من بهترین گزینه برای پیشرفت این سازمان هستم و ...
(فکر کنم از طريق سايت و اداره ي نظام مهندسي به آدرس و شماره موبايلم دسترسی دارن)

از ۲۶ خرداد تنم به لرزه ميفته وقتي ميبينم نامه اي در صندوق پستيمون هست
که نکنه احظاريه ي جديدي باشه برام ؛ و شايد احضاری دوباره در مورد دستگير شدنم در 25 خرداد

 خنده ی زورکی

(اعتماد ملی ؛ یکشنبه ۲۴ خرداد)

 


هذيان نوشت:

+ دوست ندارم در موقعيتي قرارت بدم که همه ي راههاي انکار رو ببندم برات ؛ مجبورم ميکني
+ بد حسّيه ؛  مثلا تازه بدوني داره آزمایش تشخیص قبل ازدواج میده // به هر حال ؛ خوشبختی از آن ِ توست
+ حس ميکنم از جکوزي ، به حوضچه اي با قالب هاي يخ پرت شدم


پ.ن : ياد حرف يه نفر در مورد انتخابات اخير افتادم ؛ من يک راي دارم و به کسي هم نميگم که به چه کسي راي ميدم ! نميخوام اسمتو بيارم ، ولي همين يک راي تو سرنوشت انتخابات رو عوض کرد ...
پ.ن : هذیان نوشت رو زیاد جدی نگیرین

 پس.نوشت : با خوندن هذیان نوشت یکطرفه قضاوت نکنین ؛ شاید دو بعدی نوشته نشده باشه

 

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 22:30 توسط امین آزاد

 

 

هر روز سلام میکنیم

هر روز خداحافظی میکنیم

هر شب فقط با یک کلید دنیارو خاموش میکنیم

همه جا تاریک میشود

این زندگی

این جهان

 همه و همه عکسی بیش نیست که صبحها ردیف میشوندو شبها میخوابند

و ما مزاحمی بیش برای این  دنیا نیستیم که مثل باد از کنار این عکسها میگذریم.

از خود به خود ...........

آیا میرسیم زودِ زود

دیر ِ دیر...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 23:46 توسط ستاره***


اینطور که خودت میگی ؛ در خیابون و حین رانندگی و با یه نگاه یک دل نه ، صد دل عاشق شدی . و مدتها دنبالش میگشتی
تا اینکه هفته ی گذشته وقتی به همراه دخترخاله هاش لباس خرید میکردن دیدیش و منتظر شدی تا خریدشون رو بکنن و تعقیبشون کردی تا خونشو بشناسی و جَلدی رفتی با خواهرت اومدی برای قرار خواستگاری گذاشتن

خب همه ی این حرفا درست !

جومونگ دیدنت در مراسم خواستگاری چی بود دیگه ؟
(بیزارم ازین جومونگ ؛ خصوصا اگه کسی بگه بزن شبکه سه ، میخوام ببینم)

البته برای آشنایی ِ اول و آخر بد نبود این کارِت
بزار باد بیاد  ... بعدی

/مستقیم شاهد این وقایع نبودم و شنیدم/

 

پ.ن : به آرامی میسازیم ، به سادگی پایه هایش را سست میکنیم ، به سختی در صدد ترمیمش بر می آییم ...
پ.ن : نمیدونم فایل صوتی ِ قالیباف رو شنیدین یا نه ( هشت ماه پیش و به صورت مخفیانه در جلسه ای خصوصی ضبط شده ) ؛ جالب بود ، البته یکی به نعل و یکی به میخ کوبیده
پ.ن : مننژیت اپیدمی شده در برخی زندان ها .دلیل شیوع در اکثر موارد برخورد جسم سخت و عفونت بوده. گویا منظور از جسم سخت ، باتوم هستش !
پ.ن : شش روز دیگر تا پایان کار ِ دولت نهم مانده و بعد از آن بحران مشروعیت دولت دهم ...

لیریکس*

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 21:30 توسط امین آزاد

 

امروز یکی از دوستامو دیدم (هم دوره در دانشگاه)
میدونستم ازدواج کرده و یه پسر داره (حدود دو ساله)
اسم پسرش  رو به یاد نداشتم و بهمین خاطر پرسیدم شازده کوچولو چطوره و چه میکنه ...

گفت که شیطون شده و تازگیا حرف زدنش روون

و میشینیم با هم ، بحث ها ی سیاسی میکنیم

گفتم باریکلا ؛ حالا چه بحث هایی میکنین؟
گفت بحث های سیاسی ما ، داغ و به روز هست
مثلا در مورد اینکه اچر امروز شکلاتش تلخ بوده یا چیپسش شور یا چرا یادم رفته و آدامس جرقه ای نخردیدم ...

این حرفش جالب بود برام
بحث های داغ ِ سیاسی ، در گروه سنی مختلف

گاهی اوقات

 

پ.ن : غسل میّت را برایم واجب نکن ، با کشتنم !
پ.ن : همچنان ميخوام ماده ي 12 رو نقض کنم // هنوزم حکم این جرم ، تیر باران است؟
پ.ن : چه تعبير قشنگيه ؛ ديوونه ي روو به تکامل
پ.ن : یک روزنامه از سبد خرید روزانه ی روزنامه ام کم شد ؛ صدای عدالت توقیف شد
پ.ن : بخش خبری بیست و سی یا برنامه ی شستشوی خبری ِ بیست و سی ؟
پ.ن : چشممان روشن ؛ هشت نفر به امضاء کنندگان بیانیه ی مجلس خبرگان افزوده شد
پ.ن : شاید احمدی نژاد الان داره آهنگ "همه رفتند ، کسی دور و برم نیست" رو گوش میده ، البته با ورژن انقلابیش

dance with me // to the end of love

 سوال نوشت : پسوردم از چهار / پنج کلمه تشکیل شده ؛ که هر روز چندین و چند بار باید تایپش کنم // من آره  (مخاطب خاص)

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:30 توسط امین آزاد

 


موقعیت : خونه ی ما در خیابون / شاید خیابون فرعی هستش
۱۴ متر بالاتر یه سوپرمارکت هست که قدمتی چندین ساله داره و ۴۲ متر پایین تر و اون سمت خیابون یه  سوپرمارکت تازه تاسیس
که شدیدا در رقابت هستن با هم
سوپرمارکت اولی معمولا ۱۱ شب میبنده و دومی که چشم به مشتریان نیمه شب داره تا ۲ و شاید ۳ باز هستش ، ولی باز هم مشتری نداره
صبح هارو نمیبینم ولی شبا ساعت ۲ / ۳ که میبنده ، میبینم که بسته های آب معدنی و نوشابه و نان بسته بندی شده و ... رو داره میبره داخل مغازه . با خستگی
با سرمایه و کیفیت بالاتری شروع به کار کرده ، ولی دریغ از یک مشتری

شبی رفتم ازش خرید کردم . یه جورایی پنهون از سوپر مارکت ِ با حق آب و گـِل

جوون خوش صحبتی بود و میگفت که ماهی هشتصد و پنجا هزار اجاره میده و  چهل / پنجاه میلیون سرمایه خوابونده  در مغازه اش . و اینکه میگفت کاش این پول رو در یه کار دیگه سرمایه گذاری میکردم ، مثلا خرید و فروش ماشین
جوون خوش صحبت ما کارشناسی ِ حسابداری خونده . کارشناسی که میتونست کارهای بهتری انجام بده نسبت به فروشندگی و حساب و کتاب یک سوپر مارکت

دلم براش سوخت که در این بی رونق بودن ِ بازار شاید نتونه حتی اجاره ی مغازه رو تامین کنه . حالا سرمایه و وقتی که خودش میزاره پیش کش ...


چهار پنج سالگیمو دقیق یادمه . یادمه اون زمون (21/22 سال پیش) برای اولین بار یه تاکسی تلفنی تاسیس شده بود در شهرمون ، و بخاطر تک و نو بودن ، درآمد خوبی داشت
مدت کوتاهی نگذشته بود که چندین و چند تاکسی تلفنی دیگر تاسیس شدن ، قارچ گونه
همه از روو دست هم تقلید میکردن و میکنن و الان کمتر تاکسی تلفنی و تاکسی رانی پیدا میشه که درآمد مناسب و سابق ِخودش رو داشته باشه

چرا/چون کار آفرین نیستیم ، چون آموزش کار آفرین بودن رو ندیدیم

ریشه این موضوع رو در آموزش و پرورش میبینم / از همون کلاس اول یادمون دادن که بابا آب داد ، بابا با نان آمد
و جمله ای در کتاب ها نبود که هاکی از "فکر نان باش که خربزه آب است" باشه ...

 

دکتر و مهندسین نیز به همین منوال


دوست عزیزی از زبان و برایم نوشته بود

"عمران خواندم
باید بسازم ، آباد کنم.از شاخسارهای خشک ِ آهنی ؛ گچی ؛ سیمانی
شکوفه برویانم
عمران خواندم تا روشن کنم دیوارهای تکه شده ی تاریک را
تا خاصیت بخشم  و  روح سپیدار را آویزان بر راه تا چاه کنم.
تا سوار بر ترٌقی که از پشت همین تکه سنگها می گذرد ؛
خوشبختی را زلال و شعله ور سازم.
عمران خواندم تا سرم را بالا بگیرم تا ابرهای خاکستری ِ دل و زبانم نگاه شود و سبز بدرخشد.
تا دل و زبانم بی سر و ته مرا تخمین بزنند
در این عصر بی منطق عمران خواندم "

 

آره باید آباد کنم / ولی با کدامین زیرساخت؟

 

 

پ.ن : باز هم هواپیمای روسی و اینبار ۱۶ عزیز ...
پ.ن : خوش به سعادت ۳۳ خبره ی مجلس خبرگان که بر نامه های بی مضمون و بی اساس مهر و امضا نزدند / کاش اسامی ِ این ۳۳ بزرگمرد منتشر بشه ، همچنین ۵۰ نفر امضا کننده
پ.ن : هیچ وقت از ذوب کردن و ذوب شدن خوشم نمیومده ، حالا میخواد ذوب در ولایت یا هر مورد دیگه ای باشه
پ.ن : رئیس جمهوری که حتی نتونه معاون خودش رو انتخاب کنه به چه دردی میخوره ؟ حالا بماند که رئیس جمهور واقعی مان میرحسین است
پ.ن : جمع ِ پسر عمو ، پسر خاله ، داماد و نوه و نتیجه چقدر جمع هست در این دولت / خدا بیشترشان کند و واحد "جمعیت و تنظیم خانواده" را از لیست دروس اجباری و اختیاریه فروزندانشان در مدرسه و دانشگاه حذف نماید
پ.ن : محصولی ! همه ی فامیلاتو سر افکنده کردی . بشمارم ؟  // دوست عزیز دیگری میگفت هر بار این محصولی ِ عوضی رو میبینم یاد امین میفتم . ای بابا ، هر کی رو توو گور ِ خودش میخوابونن به انتخاب خودم که فامیل نشدم باهاش
پ.ن : عجب کار سختیه کوبیده کباب کردن ، بیشتر از نصفش وا رفت / کاش زودتر یادم میدادی ریزه کاری هاشو

پس نوشت : کنجکاوی های یک نفر در مورد من جالبه برام / اینکه آماتور گونه منو تحت نظر گرفته در نت / البته با استفاده از نرم افزار  "ف / ر / ی    گ ِ /  ی  /ت" برای رد گم کردن

   

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 16:0 توسط امین آزاد

 

در بند تعداد کامنت نیستم

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 13:37 توسط امین آزاد |